تبليغاتX
آرامشی طوفانی
تقدیم به تو.. توئی که شاید امروز .. دیروز مرا تجربه میکنی
 این روز هم گذشت
امروز تصمیم گرفته بودم بیشتر بخوابم ولی نشد

صبح تصمیم گرفتم ثبت نام کنیم

حدود 11 اومدم آفیس و...

1.5رفتم نهار و غذام اشتباهی خوابگاه بود و کلی به خاطر این همه بی عدالتی ناراحت شدم و...

بعدش رفتم نمایشگاه و واقعا چه سعادتی بود در آخرین ساعات نمایشگاه موفق به بازدید شده بودیم.

از ساعت 2.5تا 5.5 نمایشگاه بودیم و عالی بود.

نماز نخونده بودم و ...

بعد از نماز پشت در موندم و رفتم  آفیس همسایه که دیدم  مهمون داشتند و مجبورشدم یه سوال الکی بپرسم و ...


الان خیلی خسته و گرسنه ام ...

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/02/27  |
 عجب روزی
امروز که از خواب بیدار شدم همه جا پر از گردوخاک  بود.

نمیشد نفس کشید...

به زور رفتم آفیس و ساعت 11.35 رفتم سمینار

بعد از سمینار رفتم سرویس بهداشتی و کلید هام افتاد تو دستشویی...

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/02/27  |
 غریبه
غریبه ای وارد شهر دلم شد، دنبال جا می گشت، خانه ای کوچک را اجاره کرد و ساکن شد.....

روزها گذشت نمیدانم چند روز اما تا به خود آمدم دیدم تمام شهر دلم را به نام خود کرده است و دیگر کسی جز او در دلم نیست....

آن غریبه که شد شاهزاده شهر کوچک دلم تنها دارایی اش مهربانی بود... 

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در دوشنبه 1391/02/25  |
 خوش خیال کاغذی
دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت :
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی! 
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست ؟
تو فقط
دستمال باش
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت


 

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در دوشنبه 1391/02/25  |
 روزت مبارک
مادر ای والاترین رویای عشق
مادر ای دلواپس فردای عشق
مادر ای غمخوار بی همتای من
اولین و آخرین معنای عشق
زندگی بی تو سراسر محنت است
زیر پای توست تنها جای عشق
مادر ای چشم و چراغ زندگی
قلب رنجور تو شد دریای زندگی


تکیه گاه خستگی هایم توئی
مادر ای تنهاترین ماوای عشق
یاد تو آرام می سازد مرا
از تو آهنگی گرفته نای عشق
صوت لالائی تو اعجاز کرد
مادر ای پیغمبر زیبای شق
ماه من پشت و پناه من توئی
جان من ای گوهر یکتای عشق


دوستت دارم تو را دیوانه وار
از تو احیاء شد چنین دنیای عشق
ای انیس لحظه های بی کسی
در دلم برپا شده غوغای عشق
تشنه آغوش گرم تو منم
من که مجنونم توئی لیلای عشق

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من
گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند.
گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.
گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند.
گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد.
گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در شنبه 1391/02/23  |
 مادرم دوست دارم همچو تو همرنگ صداقت باشم

تو این چند روز در کنار خانواده کلی کار مفید انجام دادم. 

خرید کردم. نمایشگاه رفتم و ...

دیروز هر چی تلاش کردم تا ساعت 9 برسم خوابگاه و بتونم کلاه قرمزی ببینم ، نشد. 

ترمینال خیلی شلوغ بود و بابا به زور تونست برای ساعت 5 برام بلیط بگیره ...

امروز سر نهار یه دفعه قفسه سینه ام درد گرفت...

نمیدونم چرا ولی امیدوارم چیز خاصی نباشه

...


|+| نوشته شده توسط گیلداجون در شنبه 1391/02/23  |
 ای کاش
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتادوشش هزاروچهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه  تموم شد. 

حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ 

«همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان.

این حساب با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.  

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/02/20  |
 تکرار
باز هم روزهای تکراری..........
|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/02/20  |
 هیچ چی
امروز صبح جلسه گروه داشتیم...

عصری با بچه های میتینگ...

در کل ناراضی هستم. به نظرم روزها الکی میگذرند.

از وقتی دکراسیون آفیس عوض کردیم . اصلا راحت نیستم ...

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در دوشنبه 1391/02/18  |
 سرماخوردگی
سلام

امروز بازم صبح زود بیدار شدم و تا 8 آماده شدم و رفتم یونی ولی هیچ کار مفیدی انجام ندادم.

عصر با فاطمه اومدم خوابگاه. هوا دیوانه شده بود. یه دفعه باد و خاک و رعدو برق و.......

جلوی در خوابگاه خاک رفت تو چشمم.هر کاری کردم خوب نشد.از ساعت 6بعد ازظهر تا الان که 10شبه هنوز چشمم خوب نشده

سرماخوردگی و تب و لرز و چشم درد و سر درد و کنگره کاشان و..........

واقعا خسته کننده است

ماهان راست میگفت باید خیلی مواظب بود تو شهر غریب مریض شدن سخته ...


|+| نوشته شده توسط گیلداجون در یکشنبه 1391/02/17  |
 آرزو
كسي به خدا گفت اگر سرنوشت مراتونوشتي پس چرا ارزوكنم!

خداگفت شايدنوشته باشم هرچه آرزوكند!!! 


به جرم وسوسه...

 چه طعنه ها که نشنیدی حوا...!

 پس از تو... 

همه تا توانستند آدم شدند...!!!

 چه صادقانه حوا بودی...

 و چه ریاکارانه آدمیم   !!!


گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد ، اما افسوس که نه بر اعتماد _ اعتقادیست و نه بر اعتقادشان اعتمادی . . .

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در یکشنبه 1391/02/17  |
 ماندن؟ رفتن؟
ماندن همیشه خوب نیست...

رفتن هم همیشه بد نیست...

گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...

باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...

مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...

و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...

و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی،بمانی
|+| نوشته شده توسط گیلداجون در یکشنبه 1391/02/17  |
 احمدشاملو

سخت است فهماندن

 چیزی به کسی 

که در قبال 

نفهمیدنش

 پول میگیرد

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در یکشنبه 1391/02/17  |
 مریضی
دیشب رفتم اتاق دوستام و...

سرماخوردم و شب موقع خواب حالم بدتر شد.

نمیدونم چرا آدم وقتی مریض میشه شب ها حالش بدتر میشه!!!

مگه مریضی زمان میشناسه؟!

امروز ساعت 8 رفتم آفیس و کار مفید زیادی انجام ندادم.

مینا سال بالایی اومد آفیسمون و...

ساعت 20:30 با اینکه کلی کار داشتم ولی چون حالم اصلا خوب نیود رفتم خوابگاه

خداجون

اصلا حوصله مریضی ندارم...

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در شنبه 1391/02/16  |
 خداجون متشکرم
مقاله ام اکسپت شد

خداجون خیلی خیلی دوستت دارم و متشکرم

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در جمعه 1391/02/15  |
 ماندن یا رفتن؟؟؟

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.

 آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.

 آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.

 آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند.

 همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند.

 همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.

 آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.

 و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در پنجشنبه 1391/02/14  |
 روز معلم را به شما که معلم شیطان هستید تبریک میگم
امروز رفتم سمینار دکتر دروده خیلی خوب بود ...

ما بقی روز کار خاصی انجام ندادم

غروب شطرنج بازی کردیم ...

امروز حال دوستان خوب نبود و همه دپرس بودن

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/02/13  |
 یکی از دوستام این آهنگ اصلا دوست نداره. ولی من خیلی دوسش دارم

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود

نگفتند حرفی که ناید به کار
نکشتند تخمی که ناید به بار

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/02/13  |
 روز بد
امروز بعد از نماز صبح (ساعت ۵)رفتم تو راه پله خوابگاه و یک بار سمینارمو جلوی آینه برای خودم گفتم

خوب  بود  و بعدش دوباره خوابیدم تا اینکه حدود ساعت ۹ با صدای اس ام اس دوستم از خواب بیدار شدم

اس ام اس داده بود که برق آفیس قطع شده بوده و کامپیوتر ها و برنامه هام ...

بعد از صبحانه و دوباره سمینارمو با تایم تمرین کردم

حدود ۱۸ دقیقه شد و به نظرم خوب بود

ساعت ۲ رفتم یونی و کم کم استرسم شروع شد

تا اینکه ساعت ۴ رفتم سر کلاس و با آماده نبودن نفر اول تمام شرایط برای بد شدن سمینار من آماده شد

قرار شد سمینار اول من باشم و متاسفانه ...

نمیدونم چرا ولی دست و پام یخ کرده بود و صدای تپش قلبم اضطرابمو بیشتر  میکرد

خلاصه خیلی راحت کل سمینارم خراب شد

غروب  با یکی از بچه های دکتر نجفی شطرنج بازی کردم و باختم 

و روز بدم تکمیل شد


خدا بهم یاد آوری کرد که هیچ وقت از هیچ چیز مطمئن نباشم ...

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در سه شنبه 1391/02/12  |
 شعر فیزیکی

دیشب به خواب رفتم در عالم کوانتا

در بین موج و هسته، در داخل اتمها

 

در هسته خفته بودند جمعی ز نوکلئونها

بر گردشان دویدم همچون الکترونها

 

روی مدار بوهری آرام می خزیدم

فارغ زهرچه تابش یا ریزش اتمها

 

یا جنبشی جهیدم رفتم مدار بالا

وقتی که باز گشتم آزاد شد فوتون ها

 

ای صاحب کرامت شکرانه ی نسبیت

روزی تفقدی کن آلبرت بی نوا را

گیلدا به خود نپوشید این خرقه ی می آلود

گر تو نمی پسندی نظر ده پست ما را


هر وقت خیلی درس دارم هر کاری میکنم جز اینکه درس بخونم!!!

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در یکشنبه 1391/02/10  |
 کاشان کنسل شد
دیروز بلاخره موفق شدم برنامه امو اصلاح کنم ...

دیشب یکی از دوستان زمین خورد!!!

امروز صبح استاد گفتن که یزد و کاشان بیخیال شو و به پایان نامه ات برس

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در یکشنبه 1391/02/10  |
 تنهایی
امروز صبح خانواده ام منو رسوندن خوابگاه و رفتند

جالبه با اینکه خیلی ساله که من خوابگاهم . هنوز به نبود من عادت نکردن و موقع رفتن ...

یادمه کلاس اول ابتدایی هم که بودم روز اول همه بچه ها ماماناشون میخواستن برن گریه میکردن ولی 

من مامانم گریه میکرد و من نمیدونستم چرا ؟؟؟


شاید من خیلی سنگ دلم...

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در جمعه 1391/02/08  |
 تعطیلات
چهارشنبه به لطف یکی از دوستان رفتم پیش مامانم اینا...

پنجشنبه صبح با خواهرم رفتیم آفیس و استاد مسیج زد که تا شنبه یونی نمیاد

ساعت 11.5رفتم خوابگاه وساعت 13 پدرم اومدم سراغمون 

نهار رفتیم گاوازنگ . بارون خیلی شدیدی میومد .مامانیم خیلی سردش بود و ساعت 17برگشتیم

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در پنجشنبه 1391/02/07  |
 شهادت حضرت فاطمه تسلیت میگم
امروز صبح قرار بود برم خوابگاه 6 پیش بچه ها که شله زرد درست میکردند.

ساعت 10رفتم خوابگاه 6 و از اونجا رفتم آفیس ...

امروز صبح مامان و بابا و خواهرم و مامانیم قرار بود بیان زنجان

ساعت حدود 7.30رسیدن زنجان . ولی چون من کار داشتم(هفته دیگه سمینار دارم) نرفتم پیششون و

قرار شد فردا بعد از اینکه برنامه هامو به استاد نشون دادم . بیان سراغ من و...

دوستان گلم دعا کنید برنامه هام جواب بده و به کاشان برسم

(با این پست کاملا معلومه که فارسی و ترکی حرف زدن قاطی کردم!!!)

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/02/06  |
 تولد بد ها
امروز صبح با بچه های گروه نانو جلسه داشتیم...

حدود ساعت ۱۲ متوجه شدم که دروغم لو رفته

حسابی آبرو ریزی شد.

آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در دوشنبه 1391/02/04  |
 چرا؟؟؟
تا حالا تو عمرم دروغ نگفته بودم...

دیشب به خاطر شیرین مجبور شدم به سرپرست خوابگاه دروغ بگم..

کلی عذاب وجدان دارم...........

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در یکشنبه 1391/02/03  |
 قدردانی
یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای یک شغل مدیریتی در شرکتی بزرگ درخواست داد و در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت در حالیکه آخرین مصاحبه مراحل مصاحبه را انجام میداد، از شرح سوابق جوان متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی او از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.
رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: زمانی که یک سال داشتم پدرم فوت کرد و تنها مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط گیلداجون در شنبه 1391/02/02  |
 ساعت 9 با استاد قرار داشتیم...
از سرنوشت غمگین مباش، چه بسا سگ هایی بر روی اجساد شیرهای جنگل سبز رقصیدند،شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند...

ولی نمی دانستند شیر،شیر می ماند و سگ ،سگ. حتی با قلاده های طلا

-------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز از شرکت در کارگاه منصرف شدم

متوجه شدم احتمال داره یزد نرم و باید کاشان برم...


|+| نوشته شده توسط گیلداجون در چهارشنبه 1391/01/30  |
 تولد خواهر عزیزم
امروز تولد خواهر خوشگلم بود

خیلی خیلی دوستش دارم و براش آرزوی یه دنیا موفقیت دارم

از دوست جدیدم مریم عزیز هم به خاطر کامنتش تشکر میکنم. 

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در پنجشنبه 1391/01/24  |
 میتینگ
من و چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم هر روز حدود دو ساعت در مورد معماهای مختلف و  پرسشهای فیزیک هالیدی بحث و هم اندیشی داشته باشیم.

من سعی میکنم هر وقت که فرصت کردم این سوال ها و برخی جواب ها براتون بنویسم.

سوالات جلسه اول

۱- آیا قانون اول نیوتن حالت خاصی از قانون دوم نیوتن است؟

۲-چرا ترازو روی فرش وزن بیشتری را نسبت به وقتی که روی سطح سفت هست نشان میدهد؟

۳-چرا اندازه خورشید در طلوع و غروب متفاوت از زمان های دیگر است؟

 

|+| نوشته شده توسط گیلداجون در سه شنبه 1391/01/22  |
 
 
بالا
----------------------------------------------------------------------------------------------------

-

-- --

ابزار نمایش اوقات شرعی

کد اوقات شرعی